وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم،ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
شوق پرواز مجازی بال های استعاری
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین آسمان های اجاری
با نگاهی سر شکسته دست هایی پینه بسته
خسته از در های بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میز های صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی پارک های این حوالی
پرسه و عشق و خماری نیمکت های خیالی
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ٬نامی از ما٬یادگاری
خدایا٬می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای
زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت:تا باز گردم٬بال هایم را به شما می سپارم٬این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بال هایت را به امانت
نگاه می دارم٬اما بترس که زمین اسیرت نکند٬زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت:باز می گردم٬حتما باز می گردم٬این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید٬به یاد می آورد.
زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود٬اما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت
بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز٬فرشته چیزی را از یاد برد.و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن
گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد ٫نه بالش را و نه قولش را٬قولی که به خدا داده بود.
فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

مانند یک مهره است
بین دو انگشت خداوند
انگشتی از قهر
انگشتی از لطف
می چرخد این مهره
گاهی به روی اشک و گاهی رو به لبخند
...
در بازی انگشتهایش
قلبت مدام این رو و آن روست
اما چه زیباست
قلب تو در دستان یک دوست
...
این قلب٬در آن دست
یعنی:
هیچ تو در هست خداوند
پس مطمئن باش
هرگز نمی افتد
این مهره از دست خداوند
...
طاقت بیاور
تا آنکه کم کم
این مهره ارزان کم ارج
در دست او قیمت بگیرد
طاقت بیاور
آنقدر تا یاقوت قلبت
در گنجه ی دستان او قیمت بگیرد
...
یک عمر این قلب
در دست او باید بچرخد
این سو و آن سو
تا آنکه روزی
مثل نگین محکمی ثابت بماند
بر حلقه انگشتر او
راستی:
امروز تولدمه!
تولد٬تولد٬تولدم مبارک!

دیگر تو هم٬بیگانه شو٬چون دیگران٬با سرگذشتم
می خواهم در دل٬عشقت بمیرد
می خواهم تا..دیگر٬در سر٬یادت پایان گیرد
بگذر ز من٬ای آشنا٬چون از تو من٬دیگر گذشتم
کوته کنم٬این قصه ی بیهوده را
کی عشق تو٬سازد رها٬جان مرا
هر عشقی می میرد٬خاموشی می گیرد٬عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو٬دیگری در قلبم٬جایت را نمی گیرد
...
بگذر ز من ای آشنا...

من حتماً کور بوده ام
اینجا٬دوباره من حرف هایت را باور می کنم.
اینجا٬دوباره من می کوشم
عشقت را
در وجودم زنده کنم.
اینجا٬دوباره من روی زانوهایم افتاده ام
و دعا می کنم
برای عشقی که می شناختم
و می شناختی
ما هر دو می دانیم
که چه سخت است
عشق ورزیدن
و چه سخت است
از عشق روی برگرداندن
چه سخت است تنها زیستن
وقتی که معنای تنهایی را
فقط عده ی اندکی می دانند.
و فقط عده ی اندکی می دانند
که عاشق شدن چیست
وقتی عده ای کمتر می فهمند
که چطور بدون عشق زیستن
دشوار است.
من حتماً کور بوده ام.
من حتماً کور بوده ام.
خدایا٬من را کور آفریده بودی؟
که آنچه را داشتم نمی دیدم
آنچه واقعی بود
و من به داشتنش باور نداشتم
رهایش کردم
و هرگز نکوشیدم که به او
اعتماد کنم.
تمام آنچه را که به من دادی٬
داشتم
و هرگز احساسش نکردم.
تا مرد و از میان رفت.
فقط عده ی کمی می فهمند
به جز ما دو نفر
که هر دو می دانیم
چه سخت است عاشق شدن
و چه سخت است
از دست دادن
خدایا
مرا حتماً کور آفریده بودی
و حتماً کور بوده ام.
کور.

روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد و بهار
روی هر شاخه٬کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل بدامن کرده ست
باز کن پنجره ها را٬ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
![]()
شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک
آسمان آبی و ابر سپید...
برگ های سبز بید...
عطر نرگس٬رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد...
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار...
خوش به حال روزگار...!
سال نو مبارک

فکر پاهایت
عمری ست بالهای مرا بسته
و تار حقیرت
رویای بزرگ بالهای کوچک مرا سیاه کرده است.
آه!
نفرین!
نفرین به قدرت پوچ تو
که رویا٬بازی٬عشق و زندگی را از من گرفت.


سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت٬که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم به آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوار ها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان٬
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن
تازیانه ای به دست باد دید
ریخت
نازنین٬چه زود٬رنجه میشود.
تو مرا گفتی:
((شب باش!))
من که شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
شب شب گشتم.
به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی.
در این غروب دلگیر
به زیارت غایبان بروم
یا چشم به راه حاضران بمانم؟
تو را چه بخوانم؟
تو کدامینی؟
و چرا به جست و جوی تو ام
وقتی می دانم
سیبی سرخ در سبدی
تصویری سبز
بر صفحه دیواری
واژه ای آبی
در کتاب دوست یابی!
در خودم می گردم
و تو را می جویم
نه پولی
که در جیبم جا بگیری
نه پیراهنی
که بر تنم باشی
نه کتابی مقدسی
تا وجود پر از عطر اقاقی ات را
به دست دعا بسپارم
تو نیستی
اما مثل نسیم
همه جا را پر کرده ای
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم٬آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
...
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذز دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:
((صبح بخیر))
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من٬در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من٬
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
((دستهایت را
دوست میدارم))
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد٬می دانم٬می دانم
و می دانم که پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواره ای به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
مردمان هنوز٬
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آنرا
از محله های کودکیم دزدیده است
سفر حجمی که در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
...
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام٬آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
نام تو بر زبان من آمد٬زبانه شد
سيل گدازه هاي خروشان روانه شد
گفتم به خاك نام تو را جنگلي سرود
گفتم به شعر نام تو را عاشقانه شد
گفتم به باد نام تو را گردباد گشت
گفتم به رود نام تو را بي كرانه شد
گفتم به راه نام تو را رفت و رفت و رفت ...
گفتم به لحظه نام تو را٬جاودانه شد
اين حرف ها كه همهمه اي در غبار بود
باران نرم نام تو آمد ترانه شد
بيش از اينها٬آه٬آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان٬ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك مي گويد
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده٬اما كور٬اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب٬سخت بيگانه
((دوست مي دارم))
مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان تنها به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به حل پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده٬آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم ترا در پيله ي قهرش
دكمه ي بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده ي يك روز
نقش يك محكوم٬يا مغلوب٬يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ي ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لا به لاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت:
((آه٬من بسيار خوشبختم))
قالی خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمانخراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
...
شب که می شود خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم٬گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه می رود
...
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
آه
آه از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیگر تو است
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
...
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل این که بازهم خدا
روی قالی دلم
پا گذاشته
در میان رشته های نازکش
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
...
قلب من چقدر قیمتی ست
چونکه قالی ظریف و دستباف اوست
این پرنده ای که لای تار و پودش است
هدهد است
می رود به سوی قله های قاف دوست
چگونه دل شکسته ام
برای من سخن بگو
از این سکوت خسته ام
بگو دوباره بی خبر
مرا صدا نمی کنی؟
از این حصار آهنی
مرا رها نمی کنی؟
در این زمانه با دلم
کسی وفا نمی کند
تو نیستی و فکر تو
مرا رها نمی کند
بیا که باز بشنوم
که در کنار من تویی
دلم کویر رنج هاست
بیا٬بهار من تویی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه٬ای آفریدگار بی همتا
یک دم زگرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه ی گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده٬آه٬رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آکهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
به روح من٬صفای نخستین را
آه٬ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دیگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق بسوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
آه٬ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه٬ای خدای قادر بی همتا
کمی شبیه غصه زرد رنگ
شبیه خنده ی پدربزرگ
کمی خزان زده ولی قشنگ
...
شبی که با من آشنا شدی
شبی که من تو را شناختم
به روی شاخه ی تر دلم
برایت آشیانه ساختم
...
همین که خواستی فقط کمی
به روی شاخه ام بایستی
شبیه یک غم همیشگی
میان دامنم گریستی
...
تمام شب کلاغ قصه ام
صدای گریه ی تو را شنید
غرور شاخه ی دلم شکست
و رنگ برگ های آن پرید
...
نه دامنت پر از پرنده بود
نه بویی از بهار داشتی
ولی همیشه فکر می کنم
که با دلم چکار داشتی !
من اما حرفش را باور می کنم٬زیرا خدا هم همین را به من گفته است.یک روز از خدا پرسیدم٬دوستم بالهایش را از کجا آورده است؟
خدا گفت:من هر شب تکه ای رویا توی خواب شما می گذارم٬اما بیدار می شوید و رویای تان را همان جا٬جا می گذارید.
برای این است که زندگی زیبا نیست٬کاش رویای تان را با خود به بیداری می آوردید تا جهان زیبا شود.
بین شما و رویا هایتان دیواری بلند است٬این دیوار را بردارید تا خواب و بیداری تان در هم بیامیزد.بگذارید بیداری تان٬رویایی باشکوه باشد و خوابتان یک بیداری ناب.
خدا گفت:اگر رد رویاهایتان را بگیرید٬به من می رسید و من شنیدم که فرشته ای زیر لب می گفت:زندگی تعبیر رویای خداوند است٬ای آدم ها!رویای خدا را آشفته نکنید!
برای شما جا نداریم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
...
و هر روز برای دلم
مشتری آمد ورفت
و هی این و آن
سرسری آمد ورفت
...
ولی هیچ کس واقعا"
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
...
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:چه دیوار هایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و ان دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
...
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
...
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
...
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید٬دیگر
برای شما جا نداریم٬
از این پس به جز او
کسی را نداریم
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
...
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
...
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
((تو دعای کوچک منی))
بعد هم مرا
مستجاب کرد
...
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
...
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
...
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست .